عـــاشـــقـانـه های داوود
به نام ان که عشق را به من اموخت .....
در این اندوه بی پایان بمون تنها تو در یادم نمیدانم چرا غمها نمیدانند که من سلطان غمهایم بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم می ری اون ته ته های چشمام... خیره میشی...به عمقی که می دونی هیچی توش نیس... پوچه پوچ...بی ذره ای احساس...بی تفاوتی محض... می گی: انگار در تلاطم تاریکی داری طلوع می کنی...!!! می خندم...تو از طلوعم می گویی...من از غروبش... باز هم می خندم...قهقهه... خنده ای که با بغض تمام میشود...!!! دل پر ازطوفان،موج اشک ارام ارام صدای امواج زیباست زیبا تنهایی و تنها بودن نگو زیباست در غربت یا هرکجا که باشم وطن همانجاست زیباست تنهاست دل من نگو که دریاست دریادلان را درد بسیار است گویم برایت دریا قشنگ است دریا دلی هست که بی صداست در پیش گلشن خار است دریا،گل هست زیبا گل هست زیبا استاد حمید فتوحی و هـــــــــزار رنگ ِ فرنگ ٬ نتوانست طعم شیرین ِ شب چیدن ِ ستاره های کویـ ـ ـرم را از من بگیــ ـرد خدایـــــــــــــــ ا بی تاب ِ بی تابم آسمان اینجا آرامم نمیکند ! سون.36 آبان88 زرها را آب کردم ذره ذره وجودم آب شد از اینــــهمه دوری .............. ********************* پاهایم اسیر ِ غربت است ! دستهایم که باز است برای به آغوش کشیدنت **************** سیر از تنهایی تشنه ی نگاهت هستم ستاره ی کویـــــرم سو سو یی چشمکی پلکی نگاهم کن ... . سون۳۶ آبان۸۸ تو چه کردی با من دلم این گونه به لرزش افتاد دست خواهش به تمنای تو بود دل من مردابی از عبور ثانیه ها غمگین شد تو چه کردی با من دل و احساس مرا یک دفعه با خود به کجا به کدامین طلوع سپیدی بردی؟ تو چه کردی با من چه خیالی با من به گل نیلوفرم رنگ آبی بخشید و مرا تا ته اندیشه و احساست برد تو چه کردی بامن یکدفعه جان مرا با نگاهت به تن سرد اقاقی دادی تو چه کردی با من من بی عاطفه را چه کسی باور کرد هر روز نگاهم به امید لبخند تو سرشد تا شب تو چه کردی با من دست و جان از همه دنیا شسته به تمنای نگاهت هستم تو چه کردی با من نیست راهی خاطره ای در یاد نیست نه تمنایی نه نیازی دارم جز یک خواهش سرد تا ابد با منو قلب خسته ام راه ماندن را بگیر دست در دستم بده گونه ات می بوسم و هنوز سوالی مبهم در سرم می پیچد تو چه کردی با من ؟ اگر دنیای ما دنیای سنگ است
نخواستی باشی و عشقی بمونی
بودم بازیچه ای عاشق همیشه
گرفتار نگاهت خیلی ساده
نمی دونم چرا خیسی چشمام
می اره خنده رو به روی لبهات
نمی دونم چرا بغض صدایم
نمی كنه یكم دلتو اروم
تو كه عشقم برات مثل یه خواب بود
چرا كردی منو انقدر پریشون
بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است
اگر دنیای ما دنیای درد است
بدان عاشق شدن از بحررنج اس
اگر عاشق شدن پس یک گناه است
دل عاشق شکستن صد گناه است 
| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |




